آنتون چخوف در۲۹ژانویهٔ ۱۸۶۰در شهر تاگانروگ در خانواده ای فقیر به
دنیا آمد و در ۱۵ژوئیهٔ ۱۹۰۴ به سن ۴۴سالگی بر اثر بیماری سل درگذشت اما حاصل این عمر کوتاه وی بیش از ۷۰۰اثر ادبی از جمله داستان های کوتاه و نمایش هاینامه برجستهای
است که جزو شاهکار های تاریخ ادبیات جهان بشمار می روند.
در زمینهٔ نمایشنامهنویسی بقدری پیشتاز و
توانا بود که معروف است نمایشنامه نویسان بزرگ از "از زیر شنل او" بیرون
آمده اند و وی را پس از شکسپیر بزرگترین نمایشنامهنویس جهان میدانند. چخوف طنزی
نیشدار بر علیه دولتیان و کارمندان رشوه بگیر و طبقه اشراف داشت.
آنچه میخوانید یكی از داستانهای كوتاه آنتون چخوف
و در حقیقت قسمتی از زندگی تلخ خود اوست.

آنتوشا شاگرد كلاس اول دبیرستان شهر تاگانروگ، تازه
ناهار خورده، نشسته بود درسهای روز بعد را حاضر كند. كتاب دستور زبان لاتین جلو او
بود. درس لاتین مشكل است. ترجمه لغات و بعد تاریخ مفصلی از كتاب مقدس. ناچار بود حداقل
سه ساعت بنشیند و كار كند. روز كوتاه زمستان داشت به آخر میرسید، در حیاط، هوا تقریباً
تاریك شده بود و شمعی هم جلوی او بود كه مجبور میشد مرتب با انبرك، فیتیله سوخته آنرا
با بردارد. آنتوشا قلم را توی دوات زد و برای نوشتن آماده بود كه در باز و پاول یگورویچ
پدرش با پالتو پوست و چكمههیا چرمی بلند وارد اطاق شد. دستهایش از سرما به رنگ خاكستری
و كبود در آمده بودند.
پدرش رو به او كرد وگفت:یك كاری پیش آمده من باید بروم. برو به دكان و مواظب باش.
اشك در چشم پسر بچه حلقه زد. وی با سرعت پلكهایش
را بهم میزد.در جواب گفت:دكان سرد است، من هم تازه از مدرسه آمدهام پاك یخ كردهام.
- چارهای نیست … خوب خودت را بپوشان. سردت
نمیشود.
- برای فردا خیلی درس دارم …
- درسهایت را توی دكان بخوان … برو … خوب
مواظب خودت باش … زود باش! … معطل نشو!…
آنتوشا با بغض قلم را انداخت، كتاب را محكم بهم
زد و بست، با اشك پالتو و گالشهای چكمه پاره خود را پوشید به دنبال پدرش راه افتاد.
دكان در همان ساختمان بود. وضع آنجا ملال انگیز و بدتر از همه، خیلی سرد بود. دستهای
آندریوشكا و گاوریوشكا پسربچههای پادوی دكان كبود و بینیهایشان قرمز شده، آنها هر
لحظه پاها را بهم میزدند و مچاله میشوند. از شدت سرما كز میكنند.
پدر آنتوشا به او می گوید:پشت دستگاه بنشین!
بعد چندبار رو به شمایل حضرت مسیح و حضرت مریم علامت
صلیب به سینهاش رسم كرده میرود.
پسرك همانطور گریه كنان پشت دستگاه میرود، روی
صندوق خالی صابون كه به عنوان محل نشستن پشت دستگاه است میخزد، پاهایش را هم زیرش
میگذارد و با بغض بدون هیچ دلیلی قلم را توی دوات فرو میبرد. نوك سر قلم به یخ میخورد؛
مركب یخ كرده است.
توی دكان هم مثل كوچه سرد است و در چنین سرمایی
آنتوشا ناچار باید حداقل سه ساعت بنشیند. او میداند كه پدرش به این زودی بر نمیگردد…
آنتوشا دستهایش را توی آستینهایش فرو میبرد و مثل آندریوشكا و گاوریوشا، مچاله میشود.
درباره ترجمه از زبان لاتین فكر هم نباید كرد. فردا یك نمره یك خواهد گرفت، بعد هم
برای نمره بد، پدرش او را سخت تنبیه خواهد كرد…
برچسب:
نویسنده: هلیا اکبری